زندگي با آدماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه کسي با کسي آشنا نبود
همه خنجر توي دستا? خنده بر لبانشون
توي شب صدايي جز گريه بي صدا نبود
نمي خوام مثل همه گريه کنم
ديگه گريه دلو باز نمي کنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غمو از دلم جدا نمي کنه
قصه ماتم من هر چي که بود? هر چي که هست
قصه ي ماتم قلب خسته يه آدمه
وقت خوابه ديگه ديره نمي خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چي بگم بازم کمه
نمي خوام مثل همه گريه کنم? ديگه گريه دلو باز نمي کنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها? غمو از دلم جدا نمي کنه...
چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد
از واژه ي دو وجهي تکرار خسته ام!
من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام!
من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم!
از حمل اين جنازه ي هوشيار خسته ام!
اي عشق مدد کن که به سامان برسيم/ چون مزرعه تشنه به باران برسيم /يا من برسم به يار يا يار به من / يا هردو بميريم و به پايان برسيم باش تا بهترو بهتر باشيم / باش تا از همه ما سر باشيم /باش تا هق هق من بند بياد /باش که چشم من افتاب مي خواد
گر بیایم سوی تو دلشاد و خرم میشوم گر ببینم روی تو سر مست و بی جان میشوم
گر به خوابم آیی یک شب من ترا زندان کنم تا ابد در پیش تو،همبند زندان میشوم
گر به جای دور سفر یکوقت بدون من کنی از غم هجرت به برزخ، فارغ از جان میشوم
گر مرا یک دم نخوانی یا مرا از خود برانی گر دلیلش را ندانم، زار و نالان میشوم
گر ترا یکدم نبینم گریه و زاری کنم گر ترا بینم همی دلشاد و خندان میشوم
گر بگویندم که نوری احمق و دیوانه ای چون تویی مقصودمن، بیش خندان میشوم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هوی میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو میکرد
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه بیهوده گریانی ؟
در میان گریه می نالید :
دوستش دارم ، نمیدانی ؟!
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟!
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
من آهنگ غريب روزگارم غمي در انتهاي سينه دارم . تمام هستيم يک قلب پاک است که آن را زير پات ميگذارم .
کاش مي شد خالي از تشويش شد
برگ سبز تحفه درويش شد
کاش تا دل مي گرفت و مي شکست
عشق مي امد کنارش مي نشست
کاش من هم يک قناري مي شدم
در تب آواز جاري مي شدم
بال در بال کبوتر مي زدم
آن طرفتر ها کمي سر مي زدم
با قناري ها غزل خوان مي شدم
پشت هر اواز پنهان مي شدم
آي مردم ! من غريبستاني ام
امتداد لحظه ي باراني ام
شهر من آن سوتر از پروانه هاست
در حريم آبي افسانه هاست
شهر من بوي تغزل مي دهد
هر که مي آيد به او گل مي دهد
دشت هاي سبز و وسعتهاي ناب
نسترن، نرگس، شقايق ، آفتاب
دفترم را باز ميکنم اولين صفحه حکايت از رفتنت دارد ...به صفحات ديگه نگاه ميکنم تمام صفحات از نبودنت از غم دوريت از چشم انتظاري و اميد به باز گشت پر کرده ام... تنها يک برگ سفيد باقي مانده که براي امدنت خالي گذاشتم
آسمان قلبم ،با تو يا بي تو بهاريست...همان لبخندي كه توآن رااز من مي ربودي بر لبانت زينت بست.و به آرامي از من فاصله گرفتي بي هيچ كلامي.من خاموش به تو نگاه مي كردم،و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه آسمان بهاري يعني ابرباران رعد وبرق و طوفان ناگهاني،و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش، براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن.
ای پادشه خوبان
داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد
وقت است که باز آیی